در زندگی روز هایی می شود
که دوست داری بزنی به بیابان
بیابان پیدا نمی کنی می زنی به خیابان
با دنیا که هیچ
با خودت هم قهر می کنی
منتظری ...
منتظر ِ " اوی ِ " زند ِگیت
منتظری ببینی حواسش
اصلا به قهر کردنت هست !؟
روز هایی می شود در زندِگیت
دوست داری بهانه گیــــــر شوی
تو لوس شوی و " اوی ِ" زند گیت بگوید :
اجازه هست ؟
اجازه هست روی ِ ماه ِ شما را ببوسم ؟
اجازه هست من به دور ِ شما بگردم
اجازه هست دردهایت را مرهمی باشم 
روزی هم می شود
طـــرز نگاهـــــت ،لحنِ حرفهایــــت 
نـوع رفتــــــــارت 
ســـــــــرد می شــــــود
نه اینکه واقعا اینطور باشد ... نه !
همه ی همه اش بهانه ســـت
می خواهی چــــــــیز هایی بفهمی ...
بفــــهمی
اوی ِ زندگی ات حواسش به این همه سردی هست !؟؟
و امان از آن زمانی که
نفهمند 
نفهمند ... به یکباره
به هم می ریــــزی ، از هم می پـــاشی
ســـــرد می شوی ...
_
بیــــــــــا جانـم
بیـا ...
حواسمان؛ چشمانمان؛ دلمان
اصلا خودِ خودِ خودمان
به " گُل " زندگیمان باشد ... !
عادل دانتیســـم

[ 93/09/26 ] [ 18:45 ] [ نیلوفر ]

[ ]

گفت مى آيم... سحر شد و نيامد!

 

نيامد و نخواهد آمد، زيرا او هيچ پيمانى نبست كه نشكست...

 

او هيچگاه نسوخته تا معناى سوختن را بداند

 

 

او هيچ وقت درد نكشيده تا بداند درد چيست

 

او هرگز در انتظار نمانده تا از تلخى انتظار باخبر باشد.

 

-احمد شاملو

[ 93/09/21 ] [ 22:12 ] [ نیلوفر ]

[ ]

موقعی مرا ببوس . . .

 

که دوستم داشته باشی ، و چیزی جز عشق من

 

 

. . . مشغولت نکرده باشد . . . !

[ 93/08/24 ] [ 21:2 ] [ نیلوفر ]

[ ]


خدا " تو " را که می آفرید

 

حواسش

 

پرت آرزو های من بود !

 

شدی همان آرزوی من ...!


[ 93/08/14 ] [ 18:10 ] [ نیلوفر ]

[ ]

چرا من نمیتونم از کسی که ارزشی براش ندارم دل بکنم؟

چرا نمیشه که ازش بدم بیاد؟

چرا هر چقدر بی توجهی میکنه برام مهم نیست و علاقم بهش کم نمیشه؟

چرا نمیتونم کاری کنم که دوسم داشته باشه؟

چرا اینهمه سنگه؟

 

[ 93/08/04 ] [ 19:34 ] [ نیلوفر ]

[ ]

دوست داشتن یکطرفه همش دردِ و عذاب

 

 

[ 93/07/23 ] [ 22:16 ] [ نیلوفر ]

[ ]

بعضی از آدمها مثل یه آپارتمانن مُبله، شیک، راحت اما دو روز كه توش می شینی دلت تا سرحد مرگ میگیره!

بعضی ها مثل یه قلعه؛ خودت رو می كُشی تا بری توش بعد می بینی اون توو هیچی نیست جُز چندتا سنگ كهنه و رنگ و رو رفته!

اما..

بعضی ها مثل دیوارِ قدیمیِ یه باغ.. میری توو و مُدام قدم میزنی، نگاه می كنی، عطرها رو بو می كشی، رنگ ها رو تماشا می كنی، میری و میری... آخری در كار نیست. به دیوار که رسیدی، بن بستی نیست. میتونی دور باغ بگردی و...

چه آرامشی داره همنفس بودن باکسی که عمق سینه ش، سرشار از عطر گلهای سُرخ و بهار نارنج...

[ 93/07/17 ] [ 22:11 ] [ نیلوفر ]

[ ]

آدمها مي آيند
خودشان را نشان ميدهند
اصرار ميکنند 

براي اثبات بودنشان و ماندنشان
اصرار ميکنند که تو نيز باشي همراهشان 
همان آدمها 
وقتي که پذيرفتي بودنشان را
وقتي که باورشان کردي 
به سادگي
ميروند
و تو ميماني با باوري که...

ايلهان برک

[ 93/06/20 ] [ 22:39 ] [ نیلوفر ]

[ ]

گاهی خداوند انسانی را به "انسانی" هدیه می کند...مراقب هدیه های خود باشید...!

روزگارتان پر از هدیه های قشنگ

[ 93/06/18 ] [ 18:27 ] [ نیلوفر ]

[ ]

هر وقت و ساعت که ﻓﻬﻤﯿﺪﮮ

ﺑﺎ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﺖ ﻓﻘﻂ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﻝ " ﯾﮏ "زنﺭﺍ ﺷﺎﺩ ﮐﻨﮯ

ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﻓﻬﻤﯿﺪﮮ که

ﻓﻘﻂ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮﺍﮮ " ﯾﮏ زن " ﻣﺮﺩ " ﺑﺎﺷﮯ

ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﻓﻬﻤﯿﺪﮮ

ﺯﻥ " ﺗﮑﯿﻪ ﮔﺎﻩ " ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ

ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﻓﻬﻤﯿﺪﮮ

زن " ﺗﻮﺟﻪ " ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ

ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﻓﻬﻤﯿﺪﮮ

ﻋﺸﻘﺖ ﺑﺎﯾﺪ " ﭘﺎﮎ " ﺑﺎﺷﺪ

ﻫﺮ ﻭﻗﺖﻓﻬﻤﯿﺪﮮ

ﻭﻗﺘﯽ زنى ﺑﻪ ﺗﻮ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﮮ ﺑﻮﺳﯿﺪﻥ ﺩﺍﺩ

ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎ " ﻋﺸﻖ " ﭘﯿﺸﺎﻧﯽ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺒﻮﺳﮯ ﻧﻪ ﺑﺎﻫﻮﺱ

ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﻓﻬﻤﯿﺪﮮ

ﺩﻝ " ﮐﺎﺭﻭﺍﻧﺴﺮﺍ " ﻧﯿﺴﺖ

ﻫﺮ ﻭﻗﺖ فهميدى

زن شکننده و حساس است

انوقت ميتوانى نام خودت را بگذارى " مرد "

 

[ 93/06/11 ] [ 22:4 ] [ نیلوفر ]

[ ]